توضیحات
|همهاش پارانویاست، آقایان، فقط پارانویاست!»|
وکیلی میانسال سالها زندگی یکنواخت و بهقاعدهای را سپری کرده و سرسپردۀ جامعه بوده است که از قضا، روزی در مهمانی شبانۀ تولد ژنرال دوماچینسکی، ژنرال با افتخار تعریف میکند که بیست سال پیش چهار کارگر شورشی را به چوب بسته و آنها را با شلیک گلوله از پشت سر مثل سگ کشته است. راوی سکوت دیگر مهمانان و قساوت دوماچینسکی را بر نمیتابد و او را جنایتکار مینامد. همینجاست که درهای جهنم به روی راوی باز میشود…
از متن کتاب
«بشر روی دو پای عقب ایستاد و بنا کرد به راه رفتن روی دو پا و حماقت هم مثل سایه دنبالش راه افتاد. حماقت، خواهر ظلمت، بشر دوپا را وامیدارد به خویشاوندان چهارپایش در عالم طبیعی برگردد. بهاینترتیب، حماقت نمیگذارد بشر به بالا، به سوی اختران اوج بگیرد، همانطور که نیروی جاذبه او را از پرواز بازمیدارد.»
نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.