توضیحات
| من میدانم روزی این نامه را میخوانی. شاید هم نه… |
بیگانۀ ابدی شرحی از رابطۀ پرچالش پسری با پدر خویش است. پدری که در جوانی در کشوری پیشرفته مدرک دکتری گرفته و بعد از بازگشت به کشور آنقدر درگیر کار و «اداره» شده که بزرگ شدن فرزندانش را ندیده. سالها از پی هم گذشته؛ بچهها بزرگ شدند، درس خواندند، صاحب فرزند شدند و مهاجرت کردند اما یکی از آنها هنوز در تهران مانده و شرایطی پیشِرویش قرار گرفته که بسیار سخت، بسیار مبهم و بسیار پیچیده است…
از متن کتاب
حالا که عقب سر را نگاه میکنم تازه میفهمم داشتیم چه بلایی سرت میآوردیم. مقصر هم نبودیم. مگر آدم چند بار در زندگی درگیر زوال عقل پدرش میشود؟ تجربهاش را نداشتیم. نه حالوروز و نیازهای تو را میفهمیدیم و نه به احوال خودمان مسلط بودیم. هیچکداممان بدت را نمیخواستیم، اما بلد هم نبودیم که چه کار کنیم.




نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.