تعقیب هومر
«نه، معلوم بود که قرار نیست تسلیم شوم. قاتلان در تعقیبم هستند، و نه، قوها نه، البته که قوها نه، اصلاً نمیدانم چرا گفتم قوها و نگفتم گوسفندها یا موجودات دیگر. مهم نیست… مدتهای مدیدی باور داشتم واقعاً باید بدانم چه کسی در تعقیبم است، وگرنه چطور ممکن بود درصورت مواجهه تشخیصشان دهم، البته کافی است نگاهی به پشت سرم بیندازم و به چهرۀ یکیشان زل بزنم.»
اولین واکنش مخاطب با نوشتههای کراسناهورکایی، تعجب است. این نویسندۀ اهل مجارستان عادت به پرگویی ندارد. البته حاشیه زیاد میگوید و در گریزهای مکررش گاهی شائبۀ هذیانگویی برای خواننده پیش میآید، اما مخاطب میداند اینها با وراجی و پرگویی فرق دارند. منتقدان پی بردهاند که آثار متأخر وی پختگی خاص خود را دارند و بهنوعی داستانهای کوتاه وی سبکوسیاق خاصی پیدا کردهاند؛ ساختار داستانی بهدور از چهارچوبهای معمول داستاننویسی.
لاسلو کراسناهورکایی در داستان خود حاشیه را نسبت به اصل متن پررنگتر جلوه داده است. اگر قرار باشد پیرنگ داستان تعقیب هومر را کلمه به کلمه بنویسیم، سطور زیادی شکل نمیگیرد. این کار همانند تلاشی است برای نگه داشتن مشتی ماسۀ خشک که از لای انگشتان میریزد.
«من هیچگاه برای مهارتهایی که این روزها حفظ جانم وابسته به آنهاست آموزش ندیدم. برنامۀ آموزشیام دربارۀ چیزهایی بود از بیخوبن متفاوت. به من آلمانی قدیمی پرتکلف، فارسی کهن، لاتین و عبری آموختهاند و بعد ماندارین و ژاپنی دورۀ هِیآن و علاوهبر این، تعدادی زبان مهجور و عهد باستان همچون سانسکریت، پالی و سواحیلی…»
نویسنده تلاش بسیار دارد تا بهجای بهکار بردن خط پیرنگ داستانی مستقیم، یا بهنوعی بهجای وصف ریختن ماسۀ خشک از لای انگشتان، فرایند ریختن را روایت کند، یا حرکت دانههای ماسه، یا حس بهت و خسران بعد را به تصویر بکشد. بهنوعی کراسناهورکایی داستان را جوری میتاباند که نتیجۀ نهایی هرچیزی میتواند باشد بهجز داستان! اما نتیجه هرچه هست، گیرا، خواندنی و برای مخاطب خاص خودش پرکشش است.
«نمیتوان با قطعیت گفت که آیا قاتلان، خیلی ساده، مزدوران اجارهای هستند یا نه! صرفاً علاقهمندند به شکار، یعنی قاتلانی که علاقهای خودجوش به این بازی دارند. راستش هیچوقت جرئت نمیکنم بهطور دقیق این دو گزینه را حلاجی کنم، اما اگر مجبور به انتخاب یکی باشم، نظرم این است که قاتلانم محض لذت شکار مشغول این کارند.»
نام راوی کتاب تعقیب هومر را نمیدانیم، اما میدانیم از دست کسانی فراری است؛ شکارچیان بدذاتی که از آنها هم چیز زیادی نمیدانیم. در اثنای این تعقیبوگریز، راوی هیستریک از شگردهای گریزش هم میگوید؛ نکاتی انتزاعی یا شاید کاربردی همچون سرعت، استتار در میان مردم، خودداری از خوردن و آشامیدن و حتی استراحت حین گریز. حتی از ریاضیات و بیفایدگیاش و اغراض کموبیش گنگ شکارچیانش همسخن به میان میآورد و آنها را توصیف میکند.
«بهقدری سبکپایم که اصلاً انگار نه انگار دارم واقعاً راه میروم. فقط تیزوبز مستقیم به پیش میروم. حتی با رسیدن تاریکی توقف نمیکنم و کل شب راه میسپرم و حتی روز بعد هم کم نمیآورم و ادامه میدهم و نیروی غریب مرا به پیش میراند و حالا مطمئنم که قاتلانم را پشت سر گذاشتهام.»
کمکم چهرههای مخدوش در ذهن خواننده معانی متناسبش را پیدا میکند و حتی میتوان دلیلی برای این گریز انتزاعی یافت. بهنوعی شاید قاتلان که در پیاش هستند صرفاً نمودی از ترسهای شاخوبرگ گرفتۀ راوی باشند و بهنوعی راوی در جستوجوی انزوا است؛ برای فرار از مردم یا فرار از خودش و گذشتهاش.
و آنچه در نقطۀ پایان داستان رخ میدهد، اوج هنر کراسناهورکایی است، چرا که بلافاصله خواننده را به نقطۀ شروع کتاب برگردانده و وادارش میکند کل متن را یک بار دیگر با حقیقتی که دریافته، مرور کرده و انطباق دهد.
«اگر قرار باشد پیرنگ داستان تعقیب هومر را کلمه به کلمه بنویسیم، سطور زیادی شکل نمیگیرد. این کار همانند تلاشی است برای نگه داشتن مشتی ماسۀ خشک که از لای انگشتان میریزد.»
سعید مقدم
